خرید بک لینک
داشتم میومدم دانشگاه، در حال پوشیدن کفش بودم به مامانم گفتم : مامان من نسل سوخته م.. تو ایران دارم تباه میشم نه آینده ای ، نه آزادی ای، نه تفریحی... هیچی...با این وضع سیاست و اقتصاد هم که معلومه زندگی دهه شصت و هفتاد چجوریه. میخوام از ایران برم :(مامانم گفت میخوای از ایران بری که من از غصه ت دق کنم؟ گفتم مامان نمیخوام برم که دیگه بر نگردم. هر سه چهار ماه یه بار میام.تازه هر روز هم که میتونم باهاتون با ویدئو کال صحبت کنم. مامانم گفت تنها جایی که اجازه میدم بری انگلیسه. شرایطشو داری؟ گفتم به فاطمه دختر دایی تون گفتم برای شرایط اونجا. تا الان نصف شرایط تحصیل تو انگلیس رو دارم گفت فقط لندن.. هیچ جای دیگه ای غیر لندن نمیذارم بری. اونم چون هم فامیل من لندن زندگی میکنن هم فامیل بابات، خیالم راحته خدایا تا اینجا شکرت.. خدایا توروخدا همین جریان رفتن من جور بشه من از ایران برم از شر این کشور لعنتی خلاص شم

برچسب: خبر خوب برای بازنشستگان تامین اجتماعی,خبر خوب,خبر خوب امروز, نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: دوشنبه 20 دی 1395 ساعت: 19:07

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: عقد کنون,لباس عقد کنون,اهنگ عقد کنون, نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: دوشنبه 20 دی 1395 ساعت: 19:07

ساعت 5:13 روز دوشنبه است. یکشنبه سر کلاس روانشناسی دین آقای سکوتی به قولی که دیشب تو گروه به بچه ها داده بود عمل کرد و دیروز قرقروت آورد و تاکید کرد که من از اون مشت قرقروتی که عین ندید بدید ها از تو پلاستیک برداشتم واسه محض رضای خدا یدونه ش رو هم بدم به فروه. و اضافه هم کرد که اون خوب خوبش رو سوا کن بده به فروه :)) عوضیا هنوزم همو دوس دارن ولی به روی خودشون نمیارن!شنبه آخرای شب بود که میلاد پیام داد و نوشت سلام!راستش این روزا هرکی فقط مینویسه سلام! من یاد اون سلام معرکه ی محمود صادقی میفتم و حس حماقت بهم دست میدهاز میلاد بگم تو بلاگم یا نگم؟خب من میلاد رو نمیشناسم ( فکر کنم توضیحاتم مفید و مختصر بود) تمام اطلاعاتی که در موردش دارم اینه که متولد 3 مرداد 70 ئه. دانشجوی رشته برق، قدش 185 (اگر درست یادم باشه)، باباش هم کارخونه داره ولی خودش رستوران داره، بد اخلاق هم هست!!!! و اینکه با دخترا هم خیلی چت میکنه (خودش نگفته بهم ولی مشخصه!) ، آخر شبا هم خطرناک میشه این یه هفته تعطیلی خیلی تنبلم کرده. دوستای عوضیم همشون خر زدن و روان یادگیری رو دور کردن.. من نه درس خوندم نه کتاب..فقط فیلم نگاه ک

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: دوشنبه 20 دی 1395 ساعت: 19:07

متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False"> چهارشنبه خداروشکر آخرین ارائه رو هم دادم که برای درس روانشناسی شخصیت بود و هم استاد خیلی خوشش اومد هم بچه ها همه گفتن عالی بودی الهه..آفرین! خیلی مسلط و کامل توضیح دادی. موضوعم هم "تحلیل رفتار متقابل" از "اریک برن" بود.بعد از کلاس به استاد کاتبی گفتم شرایط کارآموزی پیش شما چطوریه و اینا؟ البته از قول استاد حاجی اربابی گفتم.یعنی استاد حاجی اربابی گفته برو پیش استاد حق نظر و استاد کاتبی و ازشون در مورد کارآموزی بپرس و اینا..استاد کاتبی هم گفت لازم نبود از قول کسی میگفتی.. من تورو میشناسم. میدونم چه دانشجویی هستی...یه روز بیا پیشم کامل باهم راجب این موضوع حرف بزنیم. کارآموزی هم لازم نیست به جای کارآموزی بیشتر میتونیم همکاری داشته باشیم!خوشحالم... :)دوشنبه میخوام برم تالار امام رضا برای سخنرانی م

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: دوشنبه 20 دی 1395 ساعت: 19:07

الحمدلله که عیدالزهرا هم تموم شد... واااای چه مهمونی ای بود -_- ما 150 نفر دعوت کردیم...230 نفر اومدن :'( 170 تا صندلی چیده بودیم...از تو زمین آدم میجوشید... مامانم داشت بیهوش میشد از جوش و نگرانی..نزدیک بود از حال بره وقتی دید صندلی کم داریم و میوه و شیرینی هم کم اومده...دیگه زنگ زدیم به کرایه چی گفتیم سریـــــــــــع 100 تا صندلی دیگه بیار.. بابام هم دیگه رفت میوه و شیرینی و اینا دوباره خرید آورد. ولی بازم نزدیک 20 نفر جا نداشتن و وایستاده بودن.. اینقدر شلوغ کاری کردن..اینقدر زدن و رقصیدن که فکر نکنم خود حضرت زهرا راضی باشه اینهمه بزن و برقص واسه لعن عمر انجام بشه :/ خلاصه که خیلیا بهم گفتن تاحالا همچین جشن باحال و شادی نیومده بودم... :) از خواستگارا بگم.. امروز اومدن.. مامانم تا بهم نشون داد کرک و پرم ریخت... :| خواهر پسره چشماش آبی..خوشتیـــــپ هااا.. یعنی تیپش محشر بود.. قدش هم فکر کنم 180 بود :| باکلاس... باکلاس... اوووووف :(( وقتی مهمونا داشتن میرفتن و خونه داشت خلوت میشد ژاله خانوم گفت الهه جان الان دیگه وقت چای ئه.. اون چای رو بیار که الان خیلی میچسبه اون خواستگار ها هم بودن

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: دوشنبه 20 دی 1395 ساعت: 19:07

امروز نامزدی دوستم فاطمه ش. بود. خوشحالم از اینکه با ازدواجش احساس خوشبختی میکنه. من و تکتم رو هم دعوت کرده بود که جفتمون رفتیم.البته من یکمی ناراحت بودم چون خونه مامانی دایی بودیم تا ساعت 8 شب و اونجا تند تند داشتم آماده میشدم برای رفتن به مجلس واسه همین خیلی ساده بودم (ولی خب لباس با خودم از خونه آورده بودم فقط وسایل آرایشی برای صورت و مو و اینا تو خونه پیدا نمیشد متاسفانه). موقعی که رفتم تو مجلس اصلا کپ کردم :| دقیقا همینطور یه دو سه ثانیه ای پوکر فیس بودم و داشتم به همه نگاه میکردم. خب راستش من چون خیلی از خونه بیرون نمیرم خیلی هم با فرهنگ های مختلف آشنا نیستم.حتی عروسی های فامیل رو نمیرم مگر اینکه چقدر نزدیک باشه نسبت فامیلیش با من یا چقدر خاطرش واسم عزیز باشه که من تو اینجور مجلس ها برم. کلا تو نامزدیش فقط 50 - 60 نفر خانوم بودن.. فیلمبردار و عکاس و آتلیه و اینا نداشت. یه نفر از فامیل که دوربین عکاسی داشت تند تند عکس میگرفت از همه. یه نفر هم که دوربین فیلم برداری داشت و از اول تا آخر دوربین به دستش همینطور فیلم میگرفت. مدل لباس پوشیدنشون کلا 180 درجه فرق داشت. مثلا وقتی آقایون او

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: دوشنبه 20 دی 1395 ساعت: 19:07

صفحه بندی